عشق فراتر از اینهاست

عشق حقيقي بي دليل است واز قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به

دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد

زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها

و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو

براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از

اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي

بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را

درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است. تو

از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه

كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي

شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد

دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم

مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش

نيست و فقط به وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.شما وقتي

كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر

نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.حالا به عنوان يك شاهد به

فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور

كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم

خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان

قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي

قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور

است؟‌چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود

بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه

قلبتان است

لحظه دیدار نزدیک است

[1.jpg] 

در تمام مدت، تو آنجا بودی...در تمام مدت...
آنجا که خدا بود و گرمی سکوت بود و همه اشک بود و سوز نیاز بود... تو آنجا بودی...
کلمات حقیر، از ته دل، زبانه می کشیدند، اما دریغ، که هیچ نمی گفتند... و تو، تمام مدت، آنجا ایستاده بودی و لبخند می زدی.
تمام مدت، تو آنجا بودی... فضا از تو پر بود...از خود تو... از خود خود تو...پر... پر.
آنجا که حضور یادت در جام جانم، چنان شرابی ریخت، که شب، از مستیم ترسید... تو آنجا بودی، آنجا که ظهور نامت چنان مرا از من ربود، که دیگر زمین، بودنم را حس نمی کرد... تو آرام، لبخند می زدی...
تو با من بودی... با من... با صدای جانم... با فریاد درونم...با سکوت زبانم... با آتش دلم... حتی آن هنگام که فهمیدم چقدر کوچکم... چقدر ناتوانم... آنجا، در گوشه تالار سینه ام، در همان اتاق صنوبری شکل، می تپیدی... تو آنجا بودی... تو آنجا بودی...
و لبخند می زدی...

تو می دانی چه کسی این را برایم زمزمه کرد و ...

اگر بگریم، گویند که عاشق است،
اگر بخندم، گویند که دیوانه است،
پس می گریم و می خندم، که بگویند :
یک عاشق دیوانه است...

تو می دانی چه کسی برایم زمزمه می کرد این را ؟
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

اگر ماندی تو بگذار

 

آخه چجور دلت اومد تنهام بزاري و بري

آخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم

آره همش بهونه بود.. مساله يار ديگه بود

دلت هوايي شده بود..کارم از کار گذشته بود.

خدا

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد



خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوبه دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد



خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست
ش نان است

خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

ای مهربانتر از من

با من

آواز مهربانی تو بامن

در کوچه باغهای محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی ست

افسوس

آیا چه کس
 تو را

از مهربان بودن با من

مأیوس میکند؟

نوشته شده در

شب پائیز

گفت:دوستیم؟

گفتم:دوست دوست

گفت:تا کجا؟

گفتم:دوستی که "تا" نداره

گفت:باشه.تا پس ا

گفت:دوستیم؟

گفتم:دوست دوست

گفت:تا کجا؟

گفتم:دوستی که "تا" نداره

گفت:باشه.تا پس از مرگ

گفتم:نه،نه،"تا" نداره

 

اینو یه دوست یه روز تو دفترم نوشت.

دلم می خواست بهم می گفت تو دوستیش با من چندتا "تا" داشت؟!!

ز مرگ

گفتم:نه،نه،"تا" نداره

اینو یه دوست یه روز تو دفترم نوشت.

دلم می خواست بهم می گفت تو دوستیش با من چندتا "تا" داشت؟!!

یه مسئله

این یه مسئله ی جالبه من که خیلی ازش خوشم اومد ولی اگه جوابشو می دونین بهم بگین

یک ظرف آب گنجایش ۹ لیتر و ظرف دیگر گنجایش ۴ لیتر دارد٬چگونه می توان با استفاده از این دو ظرف که هیچ کدام مدرج نیستند دقیقا ۶ لیتر آب برداشت و به کسی داد؟ 

فلاكت

امروز كلي اعصابم خورد شد صبح مي خواستم زود بيدار شم ولي كسي بيدارم نكرد ساعت يازده بيدار شدم بعد درسامو خونمدم فردا هم امتحان داريم اومدم وبلاگم رو درست كنم زدم خرابش كردم كلي هم فلاكت كشيدم تا اين قالب درست شد البته يه ذره مشكل داره ولي وافعا اعصابم خورده نمي تونم درستش كنم بالاخره خيلي فلاكت كشيدم وكلي اعصابم خورد شد حالا شما راهي براي آرامش اعصاب سراغ ندارين

من از فروغ فرخ زاد هم خيلي خوشم مي آد مخصوصا از اين شعرش گذاشتم تا دانلودش كنيد

شعر " آیه های زمینی " با صدای فروغ فرخزاد

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است.

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است وپیوندی ازسر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

 عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ،دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

عشق با شناسنامه در بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد ،اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست...

عشق ،در هر رنگی و سطحی ،با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می گوید «شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید ، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه کنید.»

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد.تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز» ،زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است .دنیایش دنیای دیگری است.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شناکردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.

از عشق هرچه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر ، تنشنه تر.

عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن «همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است.

در این بن بست

در این بن بست

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی «دوستت دارم»

دلت را می بویند

                               روزگار غریبی است ، نازنین!

 

وعشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه می زنند

                            عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوختیار سرود و شعر

                           فروزان می دارند.

به اندیشیدن خطر مکن

                           روزگار غریبی است نازنین!

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

                          نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

آنک قصابانند

برگذرگاهها

مستقر،

باکنده و ساطوری خون آلود

                        روزگار غریبی است نازنین!

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را

بر دهان.

                            شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

                        روزگار غریبی است نازنین!

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

                       خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

چرا؟؟؟؟

چرا به یه ایرانی میگن 1000 تا ستاره تو آسمان است قبول می کنه و نمی گه که 1001 ستاره در آسمانه ولی بهش می گی اینجا رنگیه تا دست نزنه قبول نمی کنه؟


چرا ميگن طرف مثل بچه خوابش برده در حاليکه بچه ها هر دو ساعت يک بار از خواب بيدار مي شن و گريه مي کنن؟


چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟

چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟

چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟

آيا ميشه زير آب گريه کرد؟

چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسيد که زير چمدون چرخ بذاره؟

چرا مردم وقتي مي خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره مي کنن ولي وقتي مي خوان بپرسن دستشويي کجاست به پشتشون اشاره نمي کنن؟

چرا گوفي روي دو پا راه ميره ولي پلوتو روي چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نيستن؟

اگر روغن ذرت از ذرت تهيه ميشه و روغن سبزيجات از سبزيجات، پس روغن بچه از چي تهيه مي شه؟

تا حالا توجه کرديد که اگر در صورت سگ ها فوت کنيد ديوونه مي شن ولي اگر با ماشين بيرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بيارن بيرون؟

■به من بگو خدا چه جوریه؟

«در آغاز هیچ نبود ،کلمه بود ،وآن کلمه خدا بود»

و «کلمه» بی زبانی که بخواندش ،و بی «اندیشه»ای که بداندش،چگونه میتواند بود؟

وخدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،

وبا «نبودن» ، چگونه میتوان «بودن»؟

وخدا بود و، با او، عدم ،

و عدم گوش نداشت ،

حرف هایی هست برای «گفتن» ،

که اگر گوشی نبود ؛ نمیگوییم.

و حرف هایی هست برای«نگفتن»؛

حرف هایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیارند.

حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بی تاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند ،

وکلماتش ، انفجاری را به بند کشیده اند ؛

کلماتی که پاره های «بودن» آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند ،

اگر یافتند ، یافته می شوند...

...و

نامه ای به خدا!!!!

با خوندنش درون من خنديد،

اما

چيزي در اعماق وجودم لرزيد

شايد حتي کسي در من ترسيد...

 کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو برات بگيريم واسه تولدت؟

 بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر کاراي خوبي که انجام دادي بهت يه دوچرخه بده.

 نامه شماره يک

  سلام خداي عزيز

 اسم من بابي هست. من يک پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام که يه دوچرخه بهم بدي.

دوستار تو

 بابي

بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برای همين نامه رو پاره کرد.

 نامه شماره دو

 سلام خدا

 اسم من بابيه و من هميشه سعي کردم که پسر خوبي باشم.. لطفاً واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده.

 بابي

 اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پارش کرد.

 نامه شماره سه

 سلام خدا

    اسم من بابي هست. درسته که من بچه خوبي نبودم ولي اگه واسه تولدم يه دوچرخه بهم بدي قول مي دم که بچه خوبي باشم.

  بابي

 بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پارش کرد. تو فکر فرو رفت.

 رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش.

بابي رفت کليسا. يکمي نشست وقتي ديد هيچ کسي اونجا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کليسا فرار کرد.

بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

 سلام خدا

 مامانت پيش منه. اگه مي خواييش واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده.

  بابي

يکي از استادان رشته فلسفه، در يکي از دانشگا هها وارد کلاس درس مي شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد. سپس صندلي اش را بلند مي کند و مي گذارد روي ميزش و مي رود پاي تخته سياه و روي تابلو، چنين مي نويسد:

ثابت کنيد که اصلا اين «صندلي» وجود ندارد!

دانشجويان، مات و منگ و مبهوت، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاي فلسفي و رياضي را زير و رو مي کنند، نمي توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند. تنها يک دانشجو، با دو کلمه، پاسخ استاد را مي دهد. او روي ورقه اش مي نويسد: «کدام صندلي»

-----------------------------------------------------------------

لیوان را زمین بگذار

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: < به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند < 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم >

استاد گفت : < من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟>


شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید :

< خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

 

< حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید >
و همه شاگردان خندیدند

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟

درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .

اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد .

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .

زندگی همین است!

عشق؟؟

دختری به مادر گفت

مادرم عشق چیست؟

مادرش اندکی رفت به فکر

گفت با نگاهی پر مهر

دخترم:

عشق فریاد شقایق هاست

عشق بازگشت پرستوهاست

عشق نوید تداوم هاست

مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست

عشق عروس حجله ی تنهایی

انسان هاست

عشق سرخی گونه های

آدمی رسواست

دخترم تو چه می دانی؟

عشق نغمه های قلب قناری هاست

راستی .دخترم تو چرا پرسیدی؟

دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند .گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه .گفت دوستت دارم

بی درنگ

مادر یاد بی مهری شوهر افتاد   یاد آن سیلی سرخ  یاد آن عشق حقدختری به مادر گفت

مادرم عشق چیست؟

مادرش اندکی رفت به فکر

گفت با نگاهی پر مهر

دخترم:

عشق فریاد شقایق هاست

عشق بازگشت پرستوهاست

عشق نوید تداوم هاست

مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاست

عشق عروس حجله ی تنهایی

انسان هاست

عشق سرخی گونه های

آدمی رسواست

دخترم تو چه می دانی؟

عشق نغمه های قلب قناری هاست

راستی .دخترم تو چرا پرسیدی؟

دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند .گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه .گفت دوستت دارم

بی درنگ

مادر یاد بی مهری شوهر افتاد   یاد آن سیلی سرخ  یاد آن عشق حقیر  یاد آن قلب بی مهر و وفا

گفت دخترم

عشق سرابی در دل دریاستیر  یاد آن قلب بی مهر و وفا

گفت دخترم

عشق سرابی در دل دریاست

سفر

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

 

 

خداحافظ.........

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

 

بی تو در این کوچه........

بی تو مهتاب شبی ، باز از این کوچه گذشتم .

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

یادم آمد که شبی با هم از این کوچه گذشتیم .

پر کشیدیم و در این خلوت دلخواسته گشتیم.

ساعتی بر لب این جوی نشستیم .

تو ، همه  راز جهان ریخته در چشمان سیاهت

من همه ، محو تماشای نگاهت

خوشه ی ماه فرو ریخت در آب

یادم آمد تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن !

آب ،آیینه ی عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگراست،

باش با فردا ،که دلت با دگران است.!

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن.

باتو گفتم :حذر از عشق ؟! ندانم ،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ،نتوانم

روز اول ،که دل من به تمنای تو پر زد.

چون کبوتر لب بام تو نشستم.

تو  به من سنگ زدی ، من نرمیدم،

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم لرزید،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه کشیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم....

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نکنی دیگر از این کوچه گذر هم...........

بی تو ،اما، به چه حالی من از این کوچه گذشتم......

 

 

فقط برای خنده ...........

 

ضدحال یعنی وقتی یه قرار لطیف تو اینترنت داری connect نشی!
ضدحال
یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال
یعنی بعد از کلی مصیبت که بابات برات موبایل ثبت نام کرده همه سیمکارتا بیاد جز مال تو!
ضدحال یعنی روز تولدت bf
-ات جلوی دوستات فقط یه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی!
ضدحال یعنی gf
-تو بیرون با یه پسر دیگه ببینن!
ضدحال
یعنی یه جلسه سر کلاس نری فقط همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه!
ضدحال
یعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال
یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال
یعنی قبض تلفن بیاد ....... تومن!
ضدحال
یعنی بعد از کلی مخ زدن تو اینترنت همینکه بیای به نتیجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال یعنی با.۹.۷۵
افتادن!
ضد حال
یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال یعنی صبح ساعت ۷
بری سر کلاس استاد نیاد!
ضدحال یعنی شرطی بیدل بزنی امتیازت بشه ۲۵!
ضدحال یعنی بعد اینکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال یعنی داداش کوچیکت ۲
شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پریز برق!
ضد حال
یعنی بری عروسی خانمها و اقایون جدا باشن!
ضدحال
یعنی تو اتاقت فیلم نگاه میکنی همینکه میرسه جای.........مامان بیاد تو!
ضدحال یعنی history
پاک نکنی همه ایمیلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال یعنی نفر ۱۱
کنکور شدن!
ضدحال
یعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال
یعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس!
ضدحال
یعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال
یعنی حسنی امام جمعه ارومیه!
ضدحال یعنی پژو RD
!
ضدحال
یعنی فیلم ژاپنی!
.ضدحال یعنی id caller
داشتن!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰
!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی با gf
-ات بری کافیشاپ دخترخالتو ببینی!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!
ضدحال یعنی درس رو بلد نباشی و پنج دقیقه مونده به زنگ تفریح استاد اسمتو صدا کنه!
ضدحال یعنی یک قدمی خط پایان مسابقه دو به زمین بیفتی و آخر بشی!
ضدحال یعنی روز آخر خدمت سربازی اضافه خدمت بخوری!
ضدحال یعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه !

 

شب پائیز

راست میگی.دنیا خیلی کوچیکه.می دونم

اما این حرفت می ترسوندم

. . .زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


بعضی وقتا گفتن و نگفتن خیلی حرفا،فرقی نداره

بعضی وقتا دونستن و ندونستن خیلی چیزا،چیزی رو عوض نمی کنه

پس میشه با سکوت،کمتر باعث آزار شد

 

شاملو

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

کاش در این سفر هم سهم خوبی باشیم

یا از روز ازل من و تو ما باشیم

کاش که می دانستیم ما همه مهمانیم

که در این بی راهه مائیم که می مانیم

اکنون که ما هستیم دل ها همه در خوابند

وقتی که بی داریم آنگه ترانه می خوانند

از ترانه شبنم من ستاره ها دیدم

در این سفر با هم من کنایه ها دیدم

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

 
روزگاری جاده بودم جادهای غرق تردد

جادهای کز رفت وامدلحظه ای خالی نمیشد

من که بسیری رفیقان را به ابادی رساندم

عاقبت خود ماندم و ویرانه ی تنهایی خود

اگه دلت خواست ، خورشیدم باش

http://fc05.deviantart.com/fs22/f/2007/328/b/8/hold_on_to_me_love_by_WCS_Wildcat.jpg

اگه دلت خواست ، خورشیدم باش 


اگه دلت خواست ، مهتابم شو

شبا که خوابی آروم آروم

اگه دلت خواست ، بی تابم شو

اگه دلـــت خواست ، آوازم باش

اگه دلــــت خواست ، آهنگــم کــن

تو که نباشی خیلی تنهام

اگه دلت خواست ، دلتنگم کن

تو کـه نباشی دلـگیرم ، خـاموش و تـنـهـام

تو که نباشی می میرم ، از دست دنـیـا

تو که نباشی دلـتنگم ، آه از بـی کـسی تنهایی

تو که نباشی وای از من ، با شب گریه ها

اگه دلت خواست داغم کن با هرم لبهات

اگه دلت خواست خوابم کن با فکر فردا

تو که نباشی تاریکم تنهای تنها ، بی رویا

تو که نـبـاشی می سوزم با یـادت ایـنـجا

عشق

عشق  گوش دادن نیست

عشق درک کردن است

عشق فراموش کردن نیست

بلکه عشق بخشیدن است

عشق دیدن نیست

بلکه احساس کردن است

عشق جازدن وکنار کشیدن نیست

بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

ای آسمان

بازم ببار اي آسمون ٬ شايد منم گريه كنم
بغض سكوتو بشكنم ٬ اشكم به تو هديه كنم


نگاه نكن كه ساكتم ٬ دلم اسير سايه هاست
نگاه خستمو ببين ٬ كه لبريز از گلايه هاست
كوير خشك گونه ام ٬ اشكي به روي خود نديد
لبانم ز خنده دور شدن ٬ هيشكي كلامي نشنيد

دوست داشتن

وفایی سر در آن است

در این دنیا که گشتم پی عشق فقط زجه پشت دیوار حاصلم شد

پس تو سراغ چه می گردی؟

در این باران...

در این ماتم...

در این ویرانه که هر سمتش تلخی خاطره هاست

به دنبال عشق مباش تا که بدانی دوست داشتن چیست؟

 

 

اس ام اس

ماه
ميدوني فرق تو با ماه چيه؟ ماه سه حرف داره ولي تو حرف نداري!

جوراب
اگه گفتي فرق تو با جوراب چيه؟جوراب لنگه داره ولي تو نداري!
اشك
ميدوني فرق تو با اشک چيه؟اشک از چشمم ميفته ولي تو هيچ وقت از

چشمم نميوفتي!
چغندر
مي دوني فرق تو با چغندر چيه ؟ از چغندر قند مي گيرن از قندش شيريني ،

 شكلات و عسل درست مي كنن اما تو تو خودت قند و نباتي شكلاتي

شكلاتي عسلي يا که شيريني ، که به دل اينجور ميشيني!
يانگوم
مي دوني فرق تو با يانگوم چيه؟ يانگوم جواهري در قصره ولي تو قصري از

 جواهري!
كشتي
ميدوني فرق تو با کشتي چيه؟ کشتي به گل ميشينه ولي تو به دل

ميشيني

 

ایستگاه غزل:

از هيچ سو «كسی كه بيايد» نمي شوي
آن قدر شايدی تو كه «بايد» نمی شوي

شيپور های ممتد شادی و آشتی
انگشت های توست كه «باشد» نمی شوی

در چارچوب واژه و كاغذ دريچه ای
كوبيده ايم، بشكن اگر رد نمی شوی

حال و هوای حادثه ای تازه در تو نيست
يک مشت نقطه چينی و ممتد نمی شوی

سطری طلوع می كند و پلک می زنی
اما چگونه است كه «پل زد» نمی شوی

مغرور ايستادگی سنگ وار خود
يا چشمه ای و «شكل ببندد» نمی شوی

آشوب مه گرفتگی ام شرح كوچکی
از تو است مهربان كه «بكوچد» نمی شوی

اين سرنوشت ماست كه تا آتش آتش است
از پا نمی نشينيم و مقصد نمی شوی         

عجیب تر از سرنوشت بنجامین باتن!

بعضی وقت ها، بعضی فیلم های سینمایی را می توان با سانسور بعضی سکانس ها در تلویزیون ایران نشان داد. این دسته از فیلم ها به دلیل آن که اصولاً صحنه های غیر قابل پخششان در سیمای ایران، جزو متن اصلی داستان و تحولات قصه آن نیستند، در صورت رفتن زیر تیغ سانسور، باز هم تغییر آن چنانی در سیر طبیعی فیلم و درک اتفاقات آن برای مخاطب به وجود نمی آید و به طور دست و پا شکسته ای می توانند با بیینده خود ارتباط برقرار کنند. اما به عکس، در دسته دیگری از فیلم های سینمایی که معمولاً هم جزو فیلم های شاخص سینمای دنیا هستند، اتفاقات و صحنه های غیر قابل نمایش، جزئی حیاتی از سناریو و روند شکل گیری روابط بین شخصیت های داستان است. به عبارت دیگر برخی روابط و صحنه ها، نه بخشی جنبی و تفننی، بلکه جزو نقاط اوج قصه آن هاست و حذف آن ها از فیلم، سبب نامانوس شدن داستان برای مخاطب و عدم درک سیر طبیعی سناریو برای اوست. در بعضی موارد ممکن است تعداد سکانس های حذف شده چندان زیاد هم نباشد ولی حذف همین تعداد کم هم موجب خدشه جدی به کلیت قصه گردد. نمونه آن فیلم "شجاع دل" (Brave Heart) مل گیبسون است که کل سانسور آن به یک سکانس بسیار کوتاه محدود می شود، اما حذف همین چند لحظه باعث از بین رفتن کل پیام فیلم (زنده بودن نهضت مردم ایرلند) می گردد. سیمای جمهوری اسلامی ایران برای نوروز 89 در کنار صدها فیلم سینمایی خود، فیلم "سرگذشت عجیب بنجامین باتن" (The Curious Case of Benjamin Button) را هم در برنامه پخش خود قرار داده است. این فیلم دقیقاً جزو آن دسته فیلم هایی است که صحنه های محذوف آن جزو جان مایه اصلی داستان است و اصولاً برای پخش آن، باید سناریوی جدیدی از جانب دست اندرکاران تلویزیون نگاشته شود. بی صبرانه منتظرم تا "داستان عجیب بنجامین باتن" را از تلویزیون تماشا کنم و ببینم چه سرگذشتی برای این پیرمرد بیچاره نوشته شده است. سرنوشتی که هر چه باشد بی تردید عجیب تر از سرنوشت پیشین او خواهد بود!

بعضی وقت ها، بعضی فیلم های سینمایی را می توان با سانسور بعضی سکانس ها در تلویزیون ایران نشان داد. این دسته از فیلم ها به دلیل آن که اصولاً صحنه های غیر قابل پخششان در سیمای ایران، جزو متن اصلی داستان و تحولات قصه آن نیستند، در صورت رفتن زیر تیغ سانسور، باز هم تغییر آن چنانی در سیر طبیعی فیلم و درک اتفاقات آن برای مخاطب به وجود نمی آید و به طور دست و پا شکسته ای می توانند با بیینده خود ارتباط برقرار کنند. اما به عکس، در دسته دیگری از فیلم های سینمایی که معمولاً هم جزو فیلم های شاخص سینمای دنیا هستند، اتفاقات و صحنه های غیر قابل نمایش، جزئی حیاتی از سناریو و روند شکل گیری روابط بین شخصیت های داستان است. به عبارت دیگر برخی روابط و صحنه ها، نه بخشی جنبی و تفننی، بلکه جزو نقاط اوج قصه آن هاست و حذف آن ها از فیلم، سبب نامانوس شدن داستان برای مخاطب و عدم درک سیر طبیعی سناریو برای اوست. در بعضی موارد ممکن است تعداد سکانس های حذف شده چندان زیاد هم نباشد ولی حذف همین تعداد کم هم موجب خدشه جدی به کلیت قصه گردد. نمونه آن فیلم "شجاع دل" (Brave Heart) مل گیبسون است که کل سانسور آن به یک سکانس بسیار کوتاه محدود می شود، اما حذف همین چند لحظه باعث از بین رفتن کل پیام فیلم (زنده بودن نهضت مردم ایرلند) می گردد. سیمای جمهوری اسلامی ایران برای نوروز 89 در کنار صدها فیلم سینمایی خود، فیلم "سرگذشت عجیب بنجامین باتن" (The Curious Case of Benjamin Button) را هم در برنامه پخش خود قرار داده است. این فیلم دقیقاً جزو آن دسته فیلم هایی است که صحنه های محذوف آن جزو جان مایه اصلی داستان است و اصولاً برای پخش آن، باید سناریوی جدیدی از جانب دست اندرکاران تلویزیون نگاشته شود. بی صبرانه منتظرم تا "داستان عجیب بنجامین باتن" را از تلویزیون تماشا کنم و ببینم چه سرگذشتی برای این پیرمرد بیچاره نوشته شده است. سرنوشتی که هر چه باشد بی تردید عجیب تر از سرنوشت پیشین او خواهد بود!

ایستگاه غزل:

شب و سكوت و سه ‎تاری که لال مانده، منم
بيا كمى بنوازم، بيا كمى بزنم!

نه چنگ شور و جنونى، نه پنجه گرمى
اسير غربت بى انتهاى خويشتنم

و در ميان كويرى كه باغ نامش بود
به زخم زخم تبر شاخه شاخه مى شكنم

دوباره می نگرم نقش خويش را بر آب
چنان غريبه كه باور نمى كنم كه منم

ببين چه بر سرم آورده عشق و با اين حال
نمى توانم از اين ناگزير دل بكنم

چنان زلال تو را تشنه‏ام در اين دوزخ
كه از لهيب عطش گر گرفته پيرهنم

غزل غزل همه ام را وداع مى كنم آه
به دست آتش و بادند پاره هاى تنم

سكوت مى وزد و در كنار تنهاييم
نشسته‏ام به تماشاى شعله ور شدنم

مجال پرزدنم نيست، بعد از اين شايد
به آسمان برسد امتداد سوختنم  

مرگ لیلی

هفت هشت ماهی است که دارم با شاهکار مسعود جعفری جوزانی زندگی می کنم. اصولاً یک سریال تلویزیونی باید واجد خیلی شرایط باشد تا بتواند با احساسات مخاطب این گونه تعامل کند. "در چشم باد" همان گونه که پیشتر هم نوشتم مانند یک رمان عاشقانه، شبیه به یک تابلوی زیبای نقاشی سرشار از هنر و احساس و عواطف پاک انسانی است. درست انگار که غزلی عاشقانه را مرور می کنی. هنوز هم اشکم بند نیامده. دارد روی صفحه کلید می ریزد. چند روزی می شد بغضی آمده بود و باید می ترکید. امشب که حسن ایرانی نماد وطن پرستی و استقامت یک نسل مبارز مرد. امشب که لیلی زیباروی مظلومانه تیرباران شد و اسطوره عشق گشت برایم. و امشب که بیژن دوست داشتنی، خلبان بلند پرواز عشق به جرم انسان بودن رهسپار غربت تبعید شد. امشب در چشم باد خیلی تلخ بود. ترانه نداشت. ساز و آواز نداشت. مثل یک رمان تاثیرگذار دمقم کرد. به هم ریخت. اشکم را درآورد. یاد گریه های نوجوانی ام افتادم وقتی امثال "بلندی های بادگیر" و "بر باد رفته" را می خواندم. اطمینان دارم شخصیت های قصه جعفری جوزانی برای همیشه در ذهنم اسطوره هایی جاودانه خواهند بود. اسطوره هایی از ایمان، عقیده، وطن دوستی و برتر از همه این ها عشق. چه وصیت نامه ای نوشته است این مسعود جعفری جوزانی. چه قدر عشق زیباست...

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

    پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
«
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
...»
و من

تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت، تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام، برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!

غربت من

غربت عمیق اندوه منو ** چاه خشک تو بیابون نداره


سردی و تاریکی زندگیمو ** هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
کی ستاره منو از آسمون ** پشت این پرده خاموشی کشید
گلدون شیشه ای مو کی زد به سنگ ** کی منو بخود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم ** اینقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک ** زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
چشمای ساکت تو رنگ شبه ** شبی که سرد و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور ** مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد ** کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بُهت تنهایی من ** باورش می شد غم شکستنو

مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم

امشب بازم دلم گرفته.......

                       

نمی دونم چرا امشب این قدر دلم گرفته ... دارم دیوونه میشم ... دیوونه... عزیزم هم که زنگ نزد تا یه خورده باهاش حرف بزنم تا آروم بشم... امشب میخوام داد بزنم و بلند بلند گریه کنم... آخه خدا جون تو که درد یک عاشق رو میدونی پس چرا ...؟ آخه خودت که میدونی تمام آرزوی یک عاشق چیه پس ...؟ عشق و عشق و عشق و ... و درد عشق و ... آخه تا کی ؟

 

تا کی ؟ تا کی تحمل کردن ؟ تا کی در حسرت بودن ؟ تا کی اشک ؟ تا کی صبر ؟ تا کی دلتنگی؟ تا کی خدا جونم ؟ خیلی دوست دارم پیشم بود تا دستاش آرومم میکرد اما ... اما من خودم بهش میگفتم باید تحمل کرد ... آره ... بهش گفتم صبر کن ... صبر... خیلی سخته عزیزم باشه ... اینم قبول صبر و صبر و صبر و حسرت و اشک و ... و درد عشق قبول . همه ی این ها قبول... نمیدونم چرا این جوری شدم ... فقط یه چیزی میدونم... دلم برای خودم تنگ شده است

يادمون باشه
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم 

باورم نيست که ديگر رفتی


تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک

پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي

اشک من بدرقه راهت باد...

دستم را بگير.....

چقدر امروز من شکسته ام... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا

...
ادامه
ادامه نوشته

بررسي رابطه عدالت و تعهدسازماني

 

 موضوع عدالت از ديرشمار جزء مهمترين مباحث و دغدغه‏هاي بشر و انديشمندان علوم گوناگون بوده است. عدالت، مفهوم وسيعي است و در هر حوزه‏اي کاربرد ويژه خود را دارد و در زندگي بشر، از حيات فردي گرفته تا نهادهاي بسيار پيچيده اجتماعي بويژه دولت و سيستم اداري آن مد نظر قرار مي گيرد. عدالت حيات و بقاي سيستم هاي اجتماعي را استمرار مي بخشد و عناصر اجتماعي را در کنار يکديگر منسجم مي سازد، در حالي که بي عدالتي موجبات جدايي و اضمحلال آنها را فراهم مي¬آورد.
ادامه نوشته

نهادينه کردن خلاقيت و نوآوري در سازمان

خلاقيت هر نظام اجتماعي، پديده اي مبتني بر نظم منطقي و تابعي از خلاقيت افرادي است که نظام از آنها تشکيل شده است. همان‌گونه که براي رشد گياه، محيط و فضاي مناسب مورد نياز است ، براي شکوفايي خلاقيت هم فضاي مناسب بايد وجود داشته باشد تا ذهن و حافظه افراد براي پرداختن به ايده هاي نو و ايجاد فرصت هاي تازه آزاد شود . نوآوري با خلق ارزش همراه است . خلاقيت ، موتور نوآوري است . اساس و عصاره خلاقيت‌، ترکيب و تلفيق دو يا چند فکر و ايده است براي رسيدن به ايده اي کاملاً جديد‌. خلاقيت طرفدار و نتيجه ذهن آماده است و اغلب نتيجه نارضايتي فرد از وضعيت موجود است .
ادامه نوشته

: مديريت دانش در سازمان هاي

در اين مقاله ژس از تبيين مفهوم مديريت دانش، سعي گرديده ابتدا به اهميت نهادينه شدن مديريت دانش در سازمان هاي دولتي پرداخته شود و مزاياي سازمانهاي دانش محور بيان گردد. در ادامه بطور مختصر به موانع اجرائي نظام مديريت دانش در سازمانها اشاره شده و راهکارهايي براي نهادينه کردن آن در سازمان پيشنهاد گرديده است

ادامه

ادامه نوشته

ارزيابي سرمايه گذاري در فناوري اطلاعات

سازمانها، حجم عظيمي از منابع خود را در فناوري اطلاعات و ارتباطات سرمايه گذاري مي کنند، تا بدين وسيله بتوانند مزيت رقابتي کسب کنند. اجراي پروژه هاي فناوري اطلاعات، نيازمند يک فرايند حساب شده است تا در نتيجه با شکست مواجه نشوند؛ اين امر مستلزم ارزيابي درست و استفاده از روشها و تکنيک‌هاي متناسب با اين پروژه‌ها است در فرايند ارزيابي عملکرد، پرداختن به تمامي جنبه هاي پروژه با در نظر گرفتن هدفها و استراتژي هاي کلان سازمان، ضرورت دارد. کارت امتيازي متوازن، تکنيکي است که توسط آن مي توان به ارزيابي عملکرد پروژه هاي فناوري اطلاعات پرداخت. در اين مقاله ضمن بيان يک چارچوب از چرخه زندگي پروژه هاي فناوري اطلاعات، به فاز ارزيابي پروژه‌ها در اين چرخه بيشتر پرداخته مي شود. از آنجايي که پروژه هاي فناوري اطلاعات داراي ويژگي‌هاي منحصر به فردي مي باشند، بنابراين ابتدا رويکردهاي ارزيابي سنتي و نوين را مطرح کرده، با توجه به کاستي هاي موجود در اين روشها، بهره گيري از کارت امتيازي متوازن به عنوان يک چارچوب مناسب پيشنهاد مي گردد.

 

ادامه نوشته

عاشقتم

 

…..............…,•’``’•,•’``’•
...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’   دوستت دارم
..............……....`’•,,•’`   دوستت دارم
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’   دوستت دارم
...……....`’•,,•’` دوستت دارم
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’  دوستت دارم
.....`’•,,•’  دوستت دارم
,•’``’•,•’``’•,
’•,`’•,*,•’`,•’  دوستت دارم
.....`’•,,•’......   دوستت دارم
,•’``’•,•’``’•,.
’•,`’•,*,•’`,•’  دوستت دارم
.....`’•,,•......’     دوستت دارم
…...…,•’``’•,•’``’•,
…...…’•,`’•,*,•’`,•’ دوستت دارم
...……....`’•,,•’`        دوستت دارم

               دوستت دارم گلم  مینا

سال نو مبارك


اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند

سال نو رو به تمام ايرانيان و دوستان گلم تبريك ميگم

انشالله سال خوبي داشته باشيد و به هر چي ميخوايد برسيد

اگه ميشه واسه منم دعا كنيد

يه دعا ميكنم بگيد الهي آمين

خدايا به حق اين سال جديد همه جوونا خوشبخت بشن و به آرزو و عشقشون برسن

خدايا كمك كن هميشه صلح و صفا و دوستي باشه و قهر و دشمني رو از دل ها پاك كن

الهي آمين ... آمين يا رب العالمين