بارون...
وقتی بارون میاد٬یاد تو می افتم
یاد اون اشکهایی که مثل بارون رو گونه هام جاری می شدند
یاد اون اشکایی که بخاطر یک لحظه دوری تو می ریختم
یاد اون اشکایی که تو به خاطر نریختش حاضر بودی هر کاری بکنی
تاریکی...
وقتی هوا تاریک میشه٬یاد تو می افتم
یاد اون وقتی که تو تاریکی گمت کردم
یاد اون وقتی که قلب تو تاریک شد و دستمو ول کردی
یاد اون وقتی که تو تاریکی محو شدی
سرما...
وقتی هوا سرد میشه٬یاد تو می افتم
یاد سردی درونت٬یاد سردی دستات
یاد سردی احساست٬یاد سردی قلبت
یاد سردیه وقتی تو در کنارم نبودی
سکوت...
وقتی مکانی ساکت میشه٬یاد تو می افتم
یاد سایه سنگین سکوت که روی لحظات اخر بود
یاد اخرین سکوتی که بین ما بود
یاد سکوتی که بعد از گفتن*دوستت ندارم*تا حالا بین ماست
....
وقتی شب های سرد و ساکت بارون میاد٬یاد تو می افتم
پا برهنه زیر بارون قدم می زنم
سرمو رو به اسمون می گیرم
نفس عمیقی می کشم و با خودم میگم:
اینا همه یادگاری های توست که منو یاد تو میندازند
درسته جسمت در کنارم نیست
اما روحت هر لحظه و هر جا با من و در کنار منه
به خاطر همینه که هنوز دوست دارم
اره٬خیلی دوست دارم