از هيچ سو «كسی كه بيايد» نمي شوي
آن قدر شايدی تو كه «بايد» نمی شوي

شيپور های ممتد شادی و آشتی
انگشت های توست كه «باشد» نمی شوی

در چارچوب واژه و كاغذ دريچه ای
كوبيده ايم، بشكن اگر رد نمی شوی

حال و هوای حادثه ای تازه در تو نيست
يک مشت نقطه چينی و ممتد نمی شوی

سطری طلوع می كند و پلک می زنی
اما چگونه است كه «پل زد» نمی شوی

مغرور ايستادگی سنگ وار خود
يا چشمه ای و «شكل ببندد» نمی شوی

آشوب مه گرفتگی ام شرح كوچکی
از تو است مهربان كه «بكوچد» نمی شوی

اين سرنوشت ماست كه تا آتش آتش است
از پا نمی نشينيم و مقصد نمی شوی         

عجیب تر از سرنوشت بنجامین باتن!

بعضی وقت ها، بعضی فیلم های سینمایی را می توان با سانسور بعضی سکانس ها در تلویزیون ایران نشان داد. این دسته از فیلم ها به دلیل آن که اصولاً صحنه های غیر قابل پخششان در سیمای ایران، جزو متن اصلی داستان و تحولات قصه آن نیستند، در صورت رفتن زیر تیغ سانسور، باز هم تغییر آن چنانی در سیر طبیعی فیلم و درک اتفاقات آن برای مخاطب به وجود نمی آید و به طور دست و پا شکسته ای می توانند با بیینده خود ارتباط برقرار کنند. اما به عکس، در دسته دیگری از فیلم های سینمایی که معمولاً هم جزو فیلم های شاخص سینمای دنیا هستند، اتفاقات و صحنه های غیر قابل نمایش، جزئی حیاتی از سناریو و روند شکل گیری روابط بین شخصیت های داستان است. به عبارت دیگر برخی روابط و صحنه ها، نه بخشی جنبی و تفننی، بلکه جزو نقاط اوج قصه آن هاست و حذف آن ها از فیلم، سبب نامانوس شدن داستان برای مخاطب و عدم درک سیر طبیعی سناریو برای اوست. در بعضی موارد ممکن است تعداد سکانس های حذف شده چندان زیاد هم نباشد ولی حذف همین تعداد کم هم موجب خدشه جدی به کلیت قصه گردد. نمونه آن فیلم "شجاع دل" (Brave Heart) مل گیبسون است که کل سانسور آن به یک سکانس بسیار کوتاه محدود می شود، اما حذف همین چند لحظه باعث از بین رفتن کل پیام فیلم (زنده بودن نهضت مردم ایرلند) می گردد. سیمای جمهوری اسلامی ایران برای نوروز 89 در کنار صدها فیلم سینمایی خود، فیلم "سرگذشت عجیب بنجامین باتن" (The Curious Case of Benjamin Button) را هم در برنامه پخش خود قرار داده است. این فیلم دقیقاً جزو آن دسته فیلم هایی است که صحنه های محذوف آن جزو جان مایه اصلی داستان است و اصولاً برای پخش آن، باید سناریوی جدیدی از جانب دست اندرکاران تلویزیون نگاشته شود. بی صبرانه منتظرم تا "داستان عجیب بنجامین باتن" را از تلویزیون تماشا کنم و ببینم چه سرگذشتی برای این پیرمرد بیچاره نوشته شده است. سرنوشتی که هر چه باشد بی تردید عجیب تر از سرنوشت پیشین او خواهد بود!

بعضی وقت ها، بعضی فیلم های سینمایی را می توان با سانسور بعضی سکانس ها در تلویزیون ایران نشان داد. این دسته از فیلم ها به دلیل آن که اصولاً صحنه های غیر قابل پخششان در سیمای ایران، جزو متن اصلی داستان و تحولات قصه آن نیستند، در صورت رفتن زیر تیغ سانسور، باز هم تغییر آن چنانی در سیر طبیعی فیلم و درک اتفاقات آن برای مخاطب به وجود نمی آید و به طور دست و پا شکسته ای می توانند با بیینده خود ارتباط برقرار کنند. اما به عکس، در دسته دیگری از فیلم های سینمایی که معمولاً هم جزو فیلم های شاخص سینمای دنیا هستند، اتفاقات و صحنه های غیر قابل نمایش، جزئی حیاتی از سناریو و روند شکل گیری روابط بین شخصیت های داستان است. به عبارت دیگر برخی روابط و صحنه ها، نه بخشی جنبی و تفننی، بلکه جزو نقاط اوج قصه آن هاست و حذف آن ها از فیلم، سبب نامانوس شدن داستان برای مخاطب و عدم درک سیر طبیعی سناریو برای اوست. در بعضی موارد ممکن است تعداد سکانس های حذف شده چندان زیاد هم نباشد ولی حذف همین تعداد کم هم موجب خدشه جدی به کلیت قصه گردد. نمونه آن فیلم "شجاع دل" (Brave Heart) مل گیبسون است که کل سانسور آن به یک سکانس بسیار کوتاه محدود می شود، اما حذف همین چند لحظه باعث از بین رفتن کل پیام فیلم (زنده بودن نهضت مردم ایرلند) می گردد. سیمای جمهوری اسلامی ایران برای نوروز 89 در کنار صدها فیلم سینمایی خود، فیلم "سرگذشت عجیب بنجامین باتن" (The Curious Case of Benjamin Button) را هم در برنامه پخش خود قرار داده است. این فیلم دقیقاً جزو آن دسته فیلم هایی است که صحنه های محذوف آن جزو جان مایه اصلی داستان است و اصولاً برای پخش آن، باید سناریوی جدیدی از جانب دست اندرکاران تلویزیون نگاشته شود. بی صبرانه منتظرم تا "داستان عجیب بنجامین باتن" را از تلویزیون تماشا کنم و ببینم چه سرگذشتی برای این پیرمرد بیچاره نوشته شده است. سرنوشتی که هر چه باشد بی تردید عجیب تر از سرنوشت پیشین او خواهد بود!

ایستگاه غزل:

شب و سكوت و سه ‎تاری که لال مانده، منم
بيا كمى بنوازم، بيا كمى بزنم!

نه چنگ شور و جنونى، نه پنجه گرمى
اسير غربت بى انتهاى خويشتنم

و در ميان كويرى كه باغ نامش بود
به زخم زخم تبر شاخه شاخه مى شكنم

دوباره می نگرم نقش خويش را بر آب
چنان غريبه كه باور نمى كنم كه منم

ببين چه بر سرم آورده عشق و با اين حال
نمى توانم از اين ناگزير دل بكنم

چنان زلال تو را تشنه‏ام در اين دوزخ
كه از لهيب عطش گر گرفته پيرهنم

غزل غزل همه ام را وداع مى كنم آه
به دست آتش و بادند پاره هاى تنم

سكوت مى وزد و در كنار تنهاييم
نشسته‏ام به تماشاى شعله ور شدنم

مجال پرزدنم نيست، بعد از اين شايد
به آسمان برسد امتداد سوختنم  

مرگ لیلی

هفت هشت ماهی است که دارم با شاهکار مسعود جعفری جوزانی زندگی می کنم. اصولاً یک سریال تلویزیونی باید واجد خیلی شرایط باشد تا بتواند با احساسات مخاطب این گونه تعامل کند. "در چشم باد" همان گونه که پیشتر هم نوشتم مانند یک رمان عاشقانه، شبیه به یک تابلوی زیبای نقاشی سرشار از هنر و احساس و عواطف پاک انسانی است. درست انگار که غزلی عاشقانه را مرور می کنی. هنوز هم اشکم بند نیامده. دارد روی صفحه کلید می ریزد. چند روزی می شد بغضی آمده بود و باید می ترکید. امشب که حسن ایرانی نماد وطن پرستی و استقامت یک نسل مبارز مرد. امشب که لیلی زیباروی مظلومانه تیرباران شد و اسطوره عشق گشت برایم. و امشب که بیژن دوست داشتنی، خلبان بلند پرواز عشق به جرم انسان بودن رهسپار غربت تبعید شد. امشب در چشم باد خیلی تلخ بود. ترانه نداشت. ساز و آواز نداشت. مثل یک رمان تاثیرگذار دمقم کرد. به هم ریخت. اشکم را درآورد. یاد گریه های نوجوانی ام افتادم وقتی امثال "بلندی های بادگیر" و "بر باد رفته" را می خواندم. اطمینان دارم شخصیت های قصه جعفری جوزانی برای همیشه در ذهنم اسطوره هایی جاودانه خواهند بود. اسطوره هایی از ایمان، عقیده، وطن دوستی و برتر از همه این ها عشق. چه وصیت نامه ای نوشته است این مسعود جعفری جوزانی. چه قدر عشق زیباست...