X
تبلیغات
عاشقانه -
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

    پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
«
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
...»
و من

تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت، تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام، برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!

غربت من

غربت عمیق اندوه منو ** چاه خشک تو بیابون نداره


سردی و تاریکی زندگیمو ** هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
کی ستاره منو از آسمون ** پشت این پرده خاموشی کشید
گلدون شیشه ای مو کی زد به سنگ ** کی منو بخود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم ** اینقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک ** زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
چشمای ساکت تو رنگ شبه ** شبی که سرد و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور ** مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد ** کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بُهت تنهایی من ** باورش می شد غم شکستنو

مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم

امشب بازم دلم گرفته.......

                       

نمی دونم چرا امشب این قدر دلم گرفته ... دارم دیوونه میشم ... دیوونه... عزیزم هم که زنگ نزد تا یه خورده باهاش حرف بزنم تا آروم بشم... امشب میخوام داد بزنم و بلند بلند گریه کنم... آخه خدا جون تو که درد یک عاشق رو میدونی پس چرا ...؟ آخه خودت که میدونی تمام آرزوی یک عاشق چیه پس ...؟ عشق و عشق و عشق و ... و درد عشق و ... آخه تا کی ؟

 

تا کی ؟ تا کی تحمل کردن ؟ تا کی در حسرت بودن ؟ تا کی اشک ؟ تا کی صبر ؟ تا کی دلتنگی؟ تا کی خدا جونم ؟ خیلی دوست دارم پیشم بود تا دستاش آرومم میکرد اما ... اما من خودم بهش میگفتم باید تحمل کرد ... آره ... بهش گفتم صبر کن ... صبر... خیلی سخته عزیزم باشه ... اینم قبول صبر و صبر و صبر و حسرت و اشک و ... و درد عشق قبول . همه ی این ها قبول... نمیدونم چرا این جوری شدم ... فقط یه چیزی میدونم... دلم برای خودم تنگ شده است

يادمون باشه
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم 

باورم نيست که ديگر رفتی


تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک

پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي

اشک من بدرقه راهت باد...

+ نوشته شده توسط بهزاد ميررضايي در دوشنبه دوم فروردین 1389 و ساعت 15:47 |


Powered By
BLOGFA.COM